وبلاگ هواي تهران

وجدان و آن نور خیره کننده

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 27 دسامبر 2010

به دوربین عکاسی نگاه می کنی، لبخند، و بعد آن نور خیره کننده…
عکست روی سردر ورودی سیرک خورده. خودت از آن لبخند مصنوعی ات بیزاری، رنج می بری. دو سه روز است که جارچی های سیرک نام تو و سیرک را در کوچه و میدان شهر فریاد می زنند. دیروز که برای خریدن تیغ اصلاح به بازار شهر رفته بودی، اتفاقی صدایشان را شنیدی، و عکس العمل مردم را دیدی، دیگر کسی برایت هورا نمی کشید، اخم های در هم رفته، و لبهای گاز گرفته را دیدی، دعا کردی کسی تو را نشناسد، سرت را در گریبان فرو کردی، چشم دوختی به زمین، و از اولین خروجی بازار پیچیدی بیرون، آفتاب، و آن نور خیره کننده…

به مردم حق می دادی که با شنیدن نامت هورا نکشند، ولی به خودت هم حق می دادی، بالاخره دلقکی، و غم دلقک غم نان است، غم زندگیست. خودت را راضی کردی که «در این سیرک بازی نکنم چه کنم؟ این اطراف سیرک دیگری باقی نمانده، کجا بروم؟ غیر از دلقکی چه کاری یاد دارم؟» و دوباره فکر کردی و گفتی: «من مرده شورم… من دلقکم، به من چه که رئیس سیرک چه کاره است و چه می خواهد؟» ولی باز آرام نبودی…
حالا تا شروع نمایش چیزی باقی نمانده، نیم ساعت دیگر رئیس روی سن نامت را کشیده صدا خواهد زد، و بعد هم احتمالا صدای تشویق تماشاگران، که نمیدانی دوست داری زیاد باشند یا کم؟!
دیرت نشود! اول باید لباسهای اصل کاری و اعصاب خورد کن را بپوشی. آن شلوار پف کرده ی گشاد صورتی، با تسمه ی قهوه ای دور کمرت سفتش می کنی، «کاش کسی مرا نشناسد!» و با خود فکر می کنی: «مگر می شود؟!» پیراهن بلند چهارخانه ی سبز و قرمز را تنت می کنی و دکمه ها را می بندی و می گویی: «عمریست دلقک بوده ام، و کسی مرا فراموش نخواهد کرد» و پوزخندی می زنی، «کاش این نمایش را فراموش کنند!» فکری می کنی، «کاش!» و آن نور خیره کننده…
کفش های مشکی براق و بزرگ را پایت می کنی و بندها را می بندی، همیشه موقع پوشیدن کفشها خنده ات می گرفت، قرار بود آن بیرون مردم را بخندانی، یاد خنده ی کودکان هنگام نمایشت می افتادی، و از خوشحالی آنان خوشحال میشدی، اما این بار خنده ای یادت نمی آید. در آینه نگاهی به صورتت می اندازی، یادت نمی آید چه وقت گریه ات گرفته، قطره اشک های واقعی اشکهای نقاشی شده زیر چشمانت را پاک کرده اند، گریمور را صدا می زنی، او نیز انگار دل و دماغی ندارد، گریم که تمام شد، کش دماغ را دور سرت می اندازی، دماغ قرمز را روی بینی ات جا میدهی، کلاه زنگوله دار، انتظار…
سالها بود که اینقدر اضطراب نداشتی، «مردم با خود چه می گویند؟ آنها که آمده اند، و آنها که نیامده اند…» کلاه روی سرت و دماغ روی بینی ات عرق کرده، و باز می گویی: «کاش این نمایش را فراموش کنند!»
رئیس سیرک نامت را صدا می زند، صدای تشویق، و از بین پرده های تیره روی سن میروی. سالن تاریک تاریک است، و فقط نورافکنی روی توست، سرت را پایین نگه داشته ای، تمام زورت را میزنی و موفق هم می شوی تا آن چهره ی عبوس را با خنده ای ظاهری شاداب نشان دهی. رئیس با دستش تو را اشاره می کند، تشویقت می کند، تشویقت می کنند، سرت را بالا می آوری، و آن نور خیره کننده…
کلاهت را به نشانه ی احترام از سر برمی داری، وجدان، و آن نور خیره کننده…

Advertisements