وبلاگ هواي تهران

پدران صنعت گردشگری! (بمناسبت روز جهانی گردشگری)

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 27 سپتامبر 2010

دو سه ماه پیش دوباره رفته بودم اصفهان و طبق معمول، صبح روز اول، مثل یک تکه آهن، جذب آهنربای بزرگی بنام «میدان نقش جهان» شدم. حال و هوایی دارد! از خیابانهای کناری که وارد میدان می شوی، خودت را جای دوربین متحرک فیلمهای فاخر تاریخی می گذاری، نماها یکی یکی از پشت هم ظاهر میشوند، سبزی باغچه های بزرگ وسط میدان که خودش داستانی ست. عمارت عالی قاپو حتی با آن داربستهای اوراق که معلوم نیست تا کی می خواهند سر جایشان بمانند، گنبد مسجد شیخ لطف ا… که البته همیشه ی خدا بسته است، و مسجد امام که تجلی بارز معماری اسلامی-ایرانی ست، همه و همه هوش از سر آدم می برد. حال و هوای مردم اصفهان هم که به این مناظر اضافه می شود، بیا و ببین. طبق معمول از بستنی فروشی گوشه ی بالایی میدان، که همیشه توی بستنی هایش پر  از مگسهای ریز مرده است، یک بستنی قیفی بلندبالا خریدم و زدم به چمن!

تعجبی ندارد که در حاشیه میدان یا زیر رواقهای بازار کناری، گاهی توریستهای -بقول مادربزرگ- فرنگستان را هم ببینی، اما تا سر برگرداندم دیدم کنارم یک دسته 7-8 نفره فرنگی، درست عین خود ما ایرانیها، وسط چمن زیر اندازی انداخته اند و در حال خوش و بش و تفریحند. خب، من هم طبق معمول ما ایرانیها! لبخند مودبانه ای مهمانشان کردم و به ادامه ی جستجوی مگسها در بستنی خوشمزه ام پرداختم!

مترجم گروه، که بعدا فهمیدم از بستگان همان توریستهای فرنگی ست، برای گرفتن آدرس بستنی فروشی که آمد، سر صحبت باز شد. خانواده باحالی بودند. 4نفر بلژیکی الاصل، 2ایرانی تبعه بلژیک، و یک پسرخاله ایرانی ساکن تهران که همان مترجم باشد. کلی خوش و بش کردیم، از قشنگی اصفهان و بامزگی مردمش، فواید مگسهای داخل بستنی و حتی رشته های دانشگاه صنعتی اصفهان گفتیم و تازه یکی از بلژیکیها «هم رشته ای» هم درآمد. اما گاهی میان گفتگوها نگاههای چپ چپ معنی دار و خنده های ریزی توجهم را جلب میکرد، یاد اکبر عبدی افتادم که اینجور موقعها سریع دکمه ی پیرهنش را نگاه میکرد، مبادا در رفته باشد! خلاصه، بالاخره یکبار که پسرخاله هم همانطور خندید، خجالت را کنار گذاشتم و دلیل این قضیه را از او پرسیدم.

اول کمی بیشتر خندید و سپس مودبانه و دوستانه گفت: «آخه نه اینکه شما کلی ریش داری، فامیلای ما با هم شوخی می کنن و میگن نکنه بگیری بندازیشون زندان!»

خنده ام گرفت. گفتم: «نه بابا، این ریشا بخاطر کمبود وقت اینهمه بلند شده!» و دستی به صورتم کشیدم…، بیراه هم نمی گفتند!

پسرخاله گفت: «این فامیلای ما پدر مارو درآوردن تا بیان ایران، 4ماه بود قرار بود بیان اما می ترسیدن، پدر خانواده میگفته باید تحقیق کنیم ببینیم آیا تبعه ای از ایران تو بلژیک زندانی هست یا نه، آخه ممکنه ما رو بگیرن و شرط آزادیمون، آزادی تبعه ایرانی بشه!»

همینطور که پسرخاله با خنده تعریف می کرد، توریستها هم می خندیدند.

من هم با خنده، رو به همه -انگار که فارسی بلد باشند- گفتم: «حالا چی شد؟ زندانی ایرانی اونجا بود؟»

پسرخاله به نیابت جواب داد: «مورد خیلی مهمی تو بلژیک پیدا نشد، اما تو فرانسه شاید باشه، بلژیک و فرانسه هم که برادرن دیگه! بهر حال ریسک بزرگی بود که ما کردیم!»

موضوع جالبی بود. فکرش را هم نمی کردم. امروز که عکسهای اصفهان را مرور می کردم، با خودم گفتم:

من که جرات زدن بعضی حرفها را ندارم، اما اگر مثل «سیدعلی میرفتاح» من هم یک «آقای کپورچالی» خیالی داشتم، الان وقتش بود که «آقای کپورچالی» بگوید: «بعضیها پدر صنعت گردشگری ایران شده اند!»

Advertisements