وبلاگ هواي تهران

سربازان گمنام اینروزها در بالاترین چه می کنند؟

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 26 اوت 2010

-ساعت 19 به وقت محلی، تهران، تحریریه روزنامه، اتاق جنگ سایبری:
نور نارنجی آفتاب در حال غروب، سایه ی نرده های زمخت پنجره را کف اتاق انداخته است. مهتابی کم نوری، درست بالای میز تحریر روشن است و صورت مامور ویژه ی سایبری را واضح تر کرده است. مامور لحظه ای دست از دکمه های رنگ و رو رفته ی کیبورد برمیدارد، آهی می کشد، به پشتی صندلی تکیه میزند و پاهایش را طوری که کف کفشش به میز نخورد روی میز می اندازد، لیوان چای را برمیدارد و به لب میگذارد. مونیتور صفحه ی پخش زنده ی بالاترین را نشان میدهد. ناگهان صدای باز شدن درب اتاق می آید. مامور ویژه از جا می جنبد، پایش را پایین می اندازد، و بعد از ثانیه ای همکارش را در آستانه ی در می بیند.
مامور ویژه: «تویی؟! ترسیدم بابا! فکر کردم حاج آقاست!»
همکار: «آره منم. اما اتفاقا حاج آقا هم داره میاد. زیادم سرحال نیست. میگه از Libte یاد بگیرین، با اینکه خارج از کشوره از شماها فعالتره!»
مامور ویژه: «ای بابا، باز شروع شد!»
همکار: «حاج آقا میگه 4 روز دیگه روز قدسه، باید فعالتر باشین.»
مامور ویژه: «بابا دیگه چیکار کنیم، صبح تا شب داریم ویدئو آپلود می کنیم، لینک میذاریم، نظر میدیم…، بگو آیدی ها مونو یه نگاهی بندازه!»
همکار: «خودش میدونه، صفحه های همه مون رو مونیتورش بازه و…»
ناگهان حاج آقا وارد اتاق میشود، نگاهی زیر چشمی به دو مامور می اندازد. صدای بسته شدن آرام درب اتاق اعصاب مامورین را خورد میکند: «قییییژ تتق!» همکار کنار دیوار صاف می ایستد، مامور ویژه از جا بلند می شود: «سلام حاج آقا، خوبید ایشالا؟»
حاج آقا لبخندی میزند: «سلام علیکم و رحمت ا…» و به طرف کامپیوتر می رود، موس را آرام حرکت میدهد، کامپیوتر از حالت screen saver خارج میشود، صفحه ی پخش زنده نمایان می شود.
حاج آقا: «نام کاربری ت چی بود؟» و خودش سریع جواب می دهد: «یادم اومد، Sashani، خب، چیکارا کردی امروز؟»
مامور ویژه(Sashani): «حاج آقا از امروز صبح که شیفتم شروع شد…» حاج آقا میپرد توی حرفش: «نفر شیفت قبلیت کی بود؟»
همکار سریع جلو می آید و می گوید: «همون دانشجوئه» و کاغذ های دستنویس کنار کیبورد را بر می دارد و دوباره می گوید: «من برم برای ستون خبر ویژه ی فردا مطالب رو ادیت کنم.»
حاج آقا نگاه تلخی به کاغذ های دست همکار می اندازد و می پرسد: «مطالب درباره ی چی هست؟»
دو مامور با هم جواب می دهند: «روز قدس حاج آقا»
حاج آقا: «چیا دارید برای چاپ؟»
همکار: «3-2 تا فیلم نه غزه نه لبنان لینک کردیم، استقبال شد، زیرش نظرات خوبی جمع شد، خودمونم خوب شلوغش کردیم، مطلب زیاد داره.»
حاج آقا می خندد: «خوبه. ولی تکراری شده. باید روی توهین به مقدسات هم بیشتر کار کنین.» هر دو مامور سریع می گویند: «چشم»
حاج آقا کمی فکر می کند و سپس به همکار ایستاده می گوید: «کاشکی آیدی تو رو لو نمیدادیم، همه شناختنت. تو اینجور کارا دیگه نمیشه ازت استفاده کرد. نظر بچه های قرارگاه بود، من مخالف بودم. الان همه تا اسم jimba رو میبینن کامنتاتو پنهان میکنن، تازه گیا هم که هیشکی بهت محل نمی ذاره!»
همکار(jimba): «نمی دونم حاج آقا، شاید.»
ناگهان تلفن اتاق زنگ میزند…

-ساعت 16 به وقت محلی، پاریس، اتاق 504 هتل کونتیننتال:
مامور ویژه ی سایبری وزارتخانه(Libte) کنار لپ تاب، آینه ی کوچکی را به دیوار تکیه داده، در آن نگاه میکند و صورت خود را تیغ می اندازد، Libte شماره ی تهران –تحریریه- را گرفته و صدای بوق از بلندگوی تلفن می آید. آن طرف گوشی را برمیدارند: «الو، الو…»
Libte: «سلام حاج آقا»
Sashani: «سلام، منم بابا! حاج آقا میگن قطع کن بیا رو اسکایپ، خداحافظ»

-15دقیقه بعد، Sashani و Libte در اسکایپ با هم ارتباط برقرار کرده اند…
Sashani: «حاج آقا میپرسن که بحث رادیو فردا به کجا رسید؟»
Libte: «حاج آقا از کجا میدونن؟!… ای بدک نیست، چنتا ایمیل زدم، با یکیشونم قرار ملاقات گذاشتم، دارم رو وبلاگم کار میکنم، اول رزومه لازمه!»
Sashani: «حاج آقا میگن تمرکزتون اول رو اصلاح طلبا و بعد روی مقدسات باشه، از جرس گرفته تا خاتمی و موسوی، اینورم بحث اسلام و پیامبر و عایشه، خلاصه تخریب یادتون نره. اصلاحاتو باید از اون طرف زد.»
Libte: «به حاج آقا اون لینک نیم ساعت پیشمو نشون بده حال کنه.»
Sashani صفحه ی نظرات لینکی را باز می کند و برای حاج آقا می خواند: «…بعد از ۳۱ سال یک مشت زالوی شپشو سکان امّت سبز را در دست دارن…»
حاج آقا می خندد.
Libte: «از حاج آقا بپرس خبری از بچه های قرارگاه نداره؟ نامردا آی دی شونو به ما ندادن!»
Sashani: «حاج آقا میگن بچه های قرارگاه همینجورین، همه کاراشون سرخوده.»
Libte: «به حاج آقا بگو فکر کنم این As21 هم از بچه های قرارگاه باشه، آخه اونا بیشتر مانورشون رو اعتقاداته. لینکاشو نگاه کن، فکر کنم دعوتنامه شم بچه های خودمون داده باشن!»
jimba: «فکر نکنم، دعوتنامه شو یکی از ایالت مریلند داده بهش، ولی آره کارش درسته! دیروز اون پست «روزه یا زوره» شو تو بولتن سازمان چاپ کردیم، بین دو نماز مردم کلی به موسوی فحش دادن.»[!]
حاج آقا انگار که خسته شده باشد، بلند می شود و به Sashani می گوید: «تو ادامه بده، من رفتم.» و به سمت درب اتاق حرکت می کند.
Sashani: «به سلامت حاج آقا»
حاج آقا: «حواست به نیک آهنگ باشه، تا کاریکاتور جدید داد منو خبر کن.»
Sashani: «چشم حاج آقا»
صدای بسته شدن درب اتاق دوباره اعصاب Sashani را خورد میکند: «قیییییژ تتق»

با تشکر از  Libte ،Sashani و jimba بخاطر بازی در نقش سربازان گمنام؛ این یک داستان خیالی بود!

Advertisements