وبلاگ هواي تهران

دور میز ثبت نام «طرح نشاط و تعالی بسیجیان»

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 24 ژوئیه 2010

دعای بعد از نمازو که می خوندیم همش چشمم به رضا بود که دو ردیف جلو تر نشسته بود، تا بالاخره همونطور که حدس میزدم، یهو پاشد و مثل فرفره از بین صفهای نماز جماعت رد شد و لابلای بعضی از نمازگزارا که داشتن مسجدو ترک می کردن از در شبستون بیرون رفت و از پشت شیشه ها غیبش زد. با خودم گفتم «بد نبود بیخیال دعا می شدم و دم در گیرش می انداختم، اما ولش کن، همین جاها پیداش می کنم.»

دعا که تموم شد جزو آخرین نفرایی بودم که از شبستون بیرون می رفتن. حیاط مسجد تقریبا خلوت شده بود، غیر از چند نفری که برا خودشون الکی پرسه می زدن، مونده بود حاج آقا –فرمانده بسیج مسجد- و سه-چهارتا از نوجوونای بسیجی و البته رضا، که همگی دور «میز ثبت نام» و زیر نور مهتابی دیواری کنار حیاط جمع شده بودن و اختلاط می کردن. روی میز، پارچه ی مخملی زرشکی رنگی پهن شده بود و دو-سه دسته فرم خالی یه طرقش بود، و یه تابلوی پایه دار جلوی میز نصب شده بود: «محل ثبت نام طرح نشاط و تعالی»

جلو رفتم. اول با حاج آقا و بعد با رضا و دیگران سلام و احوالپرسی کردم و سوال همیشگی: «چه خبر؟» رضا می دونست برا چی رفتم طرفشون، بلافاصله کول دیسکمو از تو جیب پیرهنش در آورد و به شوخی گفت: «بیا بابا، تو هم یه کول دیسک قرض دادی به ما، ول کن نیستی!» سریع کول دیسکو ازش قاپ زدم و رو به حاج آقا و بچه های دیگه که توجهشون جلب شده بود، به رضا گفتم: «حرف نباشه، دو هفته س دستته!»

با رضا مشغول احوالپرسی بودم که یکی از نوجوونا به حاج آقا گفت: «حاجی جمع کنیم، امروزم خبری نشد.» حاج آقا با ترشرویی دستی به رومیزی کشید و فکری کرد و بعد گفت: «جمع کنید.» و اشاره کرد به من و رضا که یعنی بریم و کمک کنیم. رضا گفت: «حاجی انگار باید امسال بیخیال طرح شیم، پایگاههای دیگه هم خبری نیست.» یکی دیگه از نوجوونا گفت: «یه هفته س ثبت نام می کنیم، همش 4-5 نفر ثبت نام کردن!» حاج آقا فقط نگاه می کرد.

چند سالی هست که بسیج برای تابستون و به اصطلاح «اوقات فراغت نوجوانان»! کلاسهایی رو توی پایگاههای مختلف دایر می کنه. بچه ها میان و تو کلاس شنا و نقاشی و قرآن و احکام و اینا ثبت نام می کنن و یکم سرگرم میشن و فکر کنم یه کارت عضویت عادی بسیج هم نصیبشون می شه. اما امسال انگار استقبال خوبی نشده. بچه های مسئول ثبت نام خسته بودن، و حاج آقا هم از اینکه استقبال زیادی نشده بود دلخور بود. اون طور که می گفتن انگار پایگاههای دیگه هم همینطوره. البته با اتفاقات یه سال گذشته و وجهه بسیج تو ذهن مردم، این بعید نبود!

میزو که کنار حیاط گذاشتیم، یکی از نوجوونا که تابلوی پایه دارو می آورد، رو به حاج آقا گفت: «به قول بابام خوب شد اسم «بسیج» رو توی تابلو ننوشتیم! شاید از اینم کمتر می اومدن!» غیر از حاج آقا همه خندیدن. رضا گفت: «اینم عذر بدتر از گناهه!» حاج آقا بلافاصله اخم کرد و برای اینکه موضوعو عوض کنه گفت: «حالا دو سه روز دیگه بیاید ببینیم چی میشه.»