وبلاگ هواي تهران

از 2خرداد88 تا 2خرداد89

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 27 مه 2010

سعید زنگ زد که: «کجایی بابا؟ دو سه روزه زنگ می زنیم، پیدات نیست!» صداش قطع و وصل می شد: «امروز بعد از ظهر چیکاره ای؟» سه چهار بار با صدای بلند گفتم تا بالاخره شنید: «بیکارم، چطور؟»
گفت: «میای استادیوم؟ موسوی و خاتمی و رهنورد و همه هستن. جشن 2خرداده و تبلیغ برا موسوی.»
گفتم: «آره میام، فقط ماشین دست باباس، وسیله دارین؟»
حدودای ساعت 3بعد از ظهر بود، تو پارکینگ استادیوم آزادی همراه محمد و سعید از ماشین پیاده شدیم. جوونای دیگه هم مثل ما کمابیش می اومدن و پارک می کردن و با پارچه ها و تابلوهای سبز به سمت سالن 12هزار نفری حرکت می کردن. تو همون فاصله از پارکینگ تا ورودی سالن کلی شعار یاد گرفته بودیم: «نصر من ا… و فتح قریب، بیست و سی حیا کن و ….» وارد لابی سالن که شدم و از نوار جدا کننده خانم ها و آقایون که رد شدم به سالن 12هزار نفری رسیدم، و با دیدن اونهمه جمعیت از طرفی کلی خوشحال بودم و از طرفی از پیدا کردن یکی از فامیلا که می دونستم اونم اومده تقریبا نا امید.
سی دی اون روز 3-4 روز بعد در اومد، خاتمی با آرامش دوست داشتنیش میگه: «نزدیک غروب خورشید است، و من صبح را دوست دارم.»
یادش بخیر. بعد از اون روز بود که جو خیابونهای تهران عوض شد، رنگ سبز دستبند ها، عکسای میرحسین پشت شیشه ماشینا و مغازه ها، کارناوالهای 20-30نفره به بالا، حرکتهای دانشجویی تو دانشگاهها و…. خلاصه حرکت سبز وارد فاز جدیدی شد. بچه ها همه خوشحال بودن و منتظر پیروزی. گاهی همشاگردیهای دوره لیسانس، یا بچه های ائتلاف مجلس هشتم زنگ می زدن که: «خداییش ایندفعه دیگه تمومه، ما بردیم.» اما راستش اصلا دلم قرص نبود، به همه می گفتم: «بازم احمدی نژاد رای میاره، این سرو صدا ها همه الکیه، مثل دوره قبل تموم میشه و همه میرن خونه، اینا خوابن» صدامو مثل سهیل محمودی میکردم: «غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند» و بلافاصله با اخمهای سنگین روبرو می شدم که: «تو هم که همش منفی بافی کن!» و شعار میدادن که: «اگر تقلب نشه، احمدی پنجم میشه!»
دیروز 2خرداد بود. سعید دوباره زنگ زد، صداش دیگه قطع و وصل نمی شد: «میای بریم استادیوم؟ موسوی و خاتمی و رهنورد میان!» و زد زیر خنده. خنده هامون که این روزا خنده نیست. پرسید: «یادته؟ افسوس، چه روزایی بود…»
پرسیدم: «از الان بهتر بود؟»
گفت: «آره که بهتر بود!»
مکثی کرد و گفت: «شایدم نبود، نمی دونم.»
قیافه ش از پشت تلفن معلوم بود: «نه، امسال بهتره.» صداشو شبیه سهیل محمودی کرد و گفت: «پارسال، غم آن خفته ی چند، خواب در چشم ترم می شکست، اما الان یه ساله همه بیدارن!»
و دوباره تاکید کرد: «امسال بهتره»