وبلاگ هواي تهران

«حافظین قرآن» ریزشی و «مورد منکراتی های» رویشی

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 5 آوریل 2010

همایش کم تعداد حامیان جناب دکتر تموم شده بود و دوستداران ایشون یواش یواش داشتن خیابون آزادی رو خالی می کردن. تو یکی از خیابونای فرعی، چند تا نوجوون که از مراسم بر می گشتن و انگار از طرفدارای جناب دکتر بودن، سرو صدای زیادی بپا کرده بودن و با موهای شاخ شاخی و شلوار های شیش جیبشون عکسهای جناب دکتر رو بالا گرفته بودن و شعر های انقلابی! می خوندن: ایول ایوله ایول، آق محمود یله ایول…» با خودم گفتم کاش عمه م اینجا بود و طرفدارای مثبت دکتر رو میدید تا اینقدر به طرفدارای موسوی نفرین نفرسته! خداییش خیلی بامزه بودن، ناخداگاه چند ثانیه ای تیپشونو نگاه کردم، ته مورد منکراتی بودن! مشغول سرو صدا بودن که یهو چند تاشون از جمع خارج شدن و به یه خانم سن و سال دار که از صدای زیادشون کفری شده بود حمله کردن و یکیشون که هیکلی تر از بقیه بود و انگار رئیسشونم بود! کیف خانمه رو از دستش در آورد و الفرار! بلا فاصله چند نفر از اهالی محل دنبال پسره کردن و بالاخره یکی تونست باهاش در گیر بشه و کیفو ازش پس بگیره و …خلاصه جار و جنجالی بپا شد. سر و صدای زن مالباخته و عابرین و مغازه دار ها از یه طرف و فحش های دوستای پسره از طرف دیگه. حدود 5دقیقه ای خیابون بسته شد و جالب اینکه صحنه به جبهه نبرد طرفداران دکتر و مخالفانش هم بدل شد…

بعد از اون روزای انتخابات و درگیریهای این چند ماهه اخیر این ماجرا کلا از یادم رفته بود، تا اینکه بعد از چند ماه یه روز موقع بر گشتن از دانشگاه، رفتم مسجد و گفتم یه سری به بچه های آشنای مسجد بزنم. بچه های قدیمی مسجد که چند تاییشون هم عضو بسیج هستن و البته مثل خیلی از بسیجیها این روزا دل خوشی هم از بسیج ندارن و بقول یکی شون –به شوخی- قراره یه جنبش سبز بسیج هم راه بندازن! آخه تعداد سبزها تو پایگاهشون از تعداد غیر سبزها بیشتره! خلاصه، با یکی از بچه ها بنام حمید که از قضا حافظ قرآنه و دانشجوی زرنگی هم هست، در حال صحبت بودم که ناگهان همون پسره که تو ماجرای خیابون کیف خانمه رو قاپ زده بود، با دو سه تا پسر هم سن و سال خودش پیداش شد. تو نگاه اول شناختمش. هیکل بزرگی داشت و حدود 18ساله بود. از قضا یه چفیه تر و تمیزم انداخته بود گردنش و یه شلوار شیش جیب مثل همون که اونروز پوشیده بود پاش بود، و جالب تر اینکه یه بی سیم هم –خاموش یا روشن- دستش بود و کلی به این و اون دستور می داد و از این و اون دستور می گرفت و خلاصه کلی برو بیا داشت. حمید که مثل من حواسش از حرف زدن پرت شده بود و پسره رو نگاه می کرد خنده تلخی کرد و گفت: «رفیقمونو داری؟ از بچه ها ی جدید فعال بسیجه ها!»

گفتم: » آره کمابیش می شناسمش، این دورو برا زیاد دیدمش. بسیجیه؟»

-آره دیگه، اینا از گروه رویشی ها هستن!»

-گروه رویشی ها دیگه چیه؟»

-رویشی دیگه، مگه نشنیدی فرمودند که خیلی ها ریزش کردن اما خیلی ها هم رویش کردن؟ الان ما جزو ریزشی ها هستیم و این دوستان جدید جزو رویشی ها! اما جالب اینجاست که خودم دو سال پیش این پسره رو تو همین پارک بغل بعنوان «مورد» گرفته بودم!»