وبلاگ هواي تهران

خدا لعنتشون کنه!

Posted in Uncategorized by هوای تهران on 19 ژانویه 2010

بالاخره یه پیکان قراضه نگه داشت. در عقبو باز کردم و سوار شدم. کنارم دوتا پیرمرد حدود 60ساله نشسته بودن و جلو هم یه جوون هم سن و سال خودم. از کنار یه مسجد بزرگ که رد می شدیم، چند تا روحانی و طلبه ی پرچم بدستو دیدم که شعار می دادن و انگار منتظر ماشینی بودن که بیاد و سوارشون کنه. می دونستم کجا می خوان برن. با اینکه شیشه ماشین بالا بود صداشون واضح میومد: «مرگ بر منافق، مرگ بر منافق…» پیرمرد کناریم، طوری که همه بشنویم به بغل دستیش که انگار دوستش هم بود گفت: «اینا هم می آن، انگار منتظر ماشین هستن، خدا حفظشون کنه، واقعا مرگ بر مناففق» بعد یه نگاهی هم به من کرد و انگار که منتظر تایید حرفش از طرف من باشه مکسی کرد و گفت: «مرگ بر ضد ولایت فقیه»

خودمو به اون راه زدم و گفتم: «اینا کجا می خوان برن حاج آقا؟»

گفت: «راهپیمایی دیگه!»

گفتم: «آهان، برا عزاداری امام حسین میرن؟»

گفت: «نه، برای هک (هتک) حرمت میرن!»

گفتم: «خبر نداشتم!» خودمو عصبانی نشون دادم و باز گفتم: «هتک حرمت چی؟!»

گفت: «همین که ریختن به عاشورا و امام حسین و عزادارا بی احترامی کردن دیگه! خبر نداری؟!»

گفتم: «آهان، روز عاشورا، خیابون انقلاب شلوغ شده بوده و چند نفر کشته شدن، یادم نبود.»

گفت: «آره پسرم، البته اونا که کشته شدن از مردم عادی بودن، سبز نبودن، رهگذر بودن.»

گفتم: «شنیدم یه ماشین یکی از سبزا رو زیر گرفته، راسته؟»

گفت: «نه، نه، همین الآن سردار، سردار، آهان، سردار مقدم تو تلویزیون گفت ماشینه دزدی بوده، دزدیدن باهاش زدن به عزادارای امام حسین، کار خودشونه، کار همین سبزاس، خدا لعنتشون کنه!»

گفتم: «نه بابا حاج آقا، ماشینه مال پلیس بوده، آرم داشته، آژیر داشته، گارد داشته، دوتا هم بودن.»

پیر مرد کناریش گفت: «دیگه هر چی بوده دزدی بوده، تو تلویزیون گفت همین الآن. خدا لعنتشون کنه!»

گقتم: «آهان، اینو خبر نداشتم. راستی شنیدم شب عاشورا هم یه عده به حسینیه جماران حمله کردن و عزا دارا رو کتک زدن و می خواستن خاتمی رو هم بزنن. همین سبزا بودن؟»

گفت: «نمی دونم، شاید.» مکسی کرد و دوباره گفت: «حتما همینا بودن دیگه. خدا لعنتشون کنه!» و منتظر شد ببینه عکس العمل من چیه…

خیلی فکر کردم که چی جواب بدم، و بالاخره در حالی که پولو به راننده میدادم گفتم: «…خدا لعنتشون کنه!»

پسر جوونه که جلو نشسته بود پقی خندید و گفت: «خدا لعنتشون کنه!»